به یاد پدر

خرید بک لینک
 *شهرعشق*پشت دیوار دلم شهریست.که همه مردم آنصبح ها را جشن میگیرند.با طلوع خورشیدبرشبنم های گل یاسو درون کوچه شانهمه جا پیچیدهعطر سلام و لبخندو چه زیباست لب پنجره شانلانه شاپرک هادر کنار گلدانهای شقایقودرون این شهربلبلان مست غزل خوانصبحها همه رابر سر سجاده عشق میخوانند*سیدجلال حسینی دهبنه  *+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 18:28&nbsp توسط سید جلال حسینی دهبنه  |  به یاد پدر...

ما را در سایت به یاد پدر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 105 تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:28

امشب دلم مهتاب میخواهد.آهسته آهسته میان زلفهایتتاب می خواهد.من هستم و تودرکنار برکه ی آبیآن دورتر یک کلبه ی چوبیهست خانه ی ماندستان پرمهرتدرون دست من شادیمامشب من و تواز همه رنج و غم آزادیمامشب به یاد اولین دیدار افتادممن بودم و تو آن شب رویایی زیبایک آسمان پرستاره بر فراز ما باهم نشستیمدر کنار برکه زیباآن شب چقدر مهتاب زیبا بودبلبل به روی شاخه هاآواز عشق میخواند می آمد از برکه صدای خنده غوکانآن دورتر کرمهای شبتاب با چراغشانآراسته بودند محفل ما رابا هم نوشتیم روی گلبرگ آقاقی هاتا عشق هست زندگی زیباستسیدجلال حسینی دهبنه+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 21:46&nbsp توسط سید جلال حسینی دهبنه  |  به یاد پدر...

ما را در سایت به یاد پدر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 212 تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:28

داستانی کوتاه برگرفته از خاطراتم*صبری خانم*صبری خانم مادر بزرگم زن بزرگ و بامحبت خانواده بود.از اون زنها بود که به تنهایی با سخنانش یک ایل را مدیریت و راهنمایی میکرد. از مصاحبتش سیر نمیشدیم.سخنان و راهنمایی هایش کلاس درس بودامروزه جای امثال صبری خانم ها تو اکثر خانواده ها خالی است.سالها بود که بابا بزرگم خانه نشین شده بودصبرخانم هم از بابابزرگ پرستاری میکرد وهم چرخ زندگی را میچرخاند و راهنمای تمام عیار خانواده وفامیلین بود.یادم نیست رفته باشم پیشش و تنها بوده باشد.همیشه فامیلین برای گره گشایی ودرددل کردند میامدن پیشش.همیشه سماور چایش براه بود.چایش حرف نداشت .آرام ودلنشین صحبت میکرد با لبخندشیرینش یک استکان چای هم طرف را مهمان میکرد.سخنان و چایش بیشتر از داروهای امروزه به آدم آرامش میداد.به قول امروزی ها چنان انرژی مثبتی به آدم میداد که آدم مشکلش را فراموش میکرد.زمانی هم  که سرش خلوت میشد شال وکلاه میکرد و به فاملین سر میزد.اگر اختلاف خانوادگی پیش می آمد خیلی سریع دست به کار میشد و با طرفین جلسه میگذاشت مثل یک قاضی به صحبت هایشان گوش میداد و در پایان با راهنمایی و نصیحتش آنها را با هم صلح و سازش میداد.فامیلین اینقدر دوسش داشتند و بهش احترام میگذاشتند که سخنانش بین همه حجت بود.روز جمعه بود من شب هم پیش مادربزرگ بود داشتیم صبحانه میخوردیم که پرویزخان با زنش قمری خانم  آمدند خونه مادربزرگ.معلوم بود کارشان خیلی مهم بودپرویزخان از مردان بزرگ محل بود.ومرد زحمتکشی بود باغ چای بزرگی داشت که خیلی آباد بود.با تلاش قمری خانم همیشه قسمتی از باغش سیفی کاری میکرد از زندگی راضی بودند.مادر بزرگ از آنان با خوشرویی استقبال کرد و بالا آورد.از آنان پذیرایی کرد.به صحبتهایشان بادقت  به یاد پدر...

ما را در سایت به یاد پدر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 12:28

صفحه بندی